تبليغاتX
به یادت هستم


به یادت هستم





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

 

از من آزرده مشو

میرم از خانه ی تو

قبل رفتن تو بدان

عاشق و بی تقصیرم

تو اگر خسته ای

 از دست دلم حرفی نیست

امر کن تا که بمیرم

 به خدا می میرم ...


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 7 Aug 2009 در ساعت: 4:50 PM
      |+|

می ترسم..
 

 

می ترسم از همه چیز،

از بود و نبود،

از آسمان سیاه،

از سر نوشت نا معلوم،

از روز ها که پی در پی می گذرند،

از لحظه ها که جان می سپارند،

از ثانیه ها که در زیر خروار خاطره گم می شوند،

خاطره ها کابوس می شوند و کابوس ها زنده،

گویی هر چه می بینی خواب است و هر چه می شنوی خیال،

از دیوار های پر هیاهو،

از سکوت شهر،

از همهمه ی باد،

از غرش ابر،

از شب،

از ستاره،

از مهتاب،

از جیر جیر،

از نای نی و از نوای نای،

از این سپیده که می رود و همه چیز را با خود می برد،

از این سپیده که می رسد و چه بسیار با خود می آورد،

می ترسم از روزها،

از روزی که به شب بی فرجام می انجامد،

از روزی که نا معلوم است،

از کوچه پس کوچه ها،

از بن بست ها،

از کویر های خشک،

از بادهای تند،

می ترسم از آنچه می شنوم ،

از آنچه می گویند،

از پرواز،

مردن،

از زنده ماندن،

از راکد ماندن،

از تنها ماندن،

در جمع گم شدن،

بیگانه شدن با آشنا و آشنا شدن با بیگانه،

از خودم،

از تو،

از همه،

خدایا...

تو آغاز و پایان هر چیزی،

تو می دانی،

تو می فهمی،

خدایا صدایت می کنم،

جوابم را بده،

دست های کوچکم را پس نزن...

کمکم کن...

 


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 7 Aug 2009 در ساعت: 4:49 PM
      |+|

عکس شعر عاشقانه - عشق عاشق
 

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احساسمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم               زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه


نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:42 AM
      |+|

یه نامه عاشقونه

امروز چه دوست داشتني بودي !
چه شيرين شده اي گلم !
موج خنده ، روي لب هاي تو ....
طنين خوش صداي قهقه ات ، توي گوش من ، مرا از خود بيخود مکيند .
آنچنان دل مستم ميکند ، که گويي ....
که گويي هيچ ميشوم !

تنها دليل هستي ام ....
تنهاترين گل شکفته شده ي باغ وجودم ....
تنها ترين مونس شب و روزم ....
تنها خواسته ام در دعا هایم....

تنهاي تنها به تو و تنهايي ها مي انديشم .

اجابت کن خواسته ام را ....
که تنها ترين خواسته ام ، شادي توست !

بيمار خنده هاي تو ام ، بيشتر بخند .
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب .


نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:40 AM
      |+|

 

چشم من بیا منو یاری بكن
 گونه هام خشكیده شد ، كاری بكن
 غیر گریه مگه كاری می شه كرد
 كاری از ما نمی آد ، زاری بكن
اون كه رفته ،
دیگه هیچ وقت نمی آد
 تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا و زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
 كاشكی می داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه كنن
اون كه رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت ،‌ دل من گریه می خواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی
زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشك حسرت ببارم
دل هیچ كی مثل من غم نداره
 مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشكشو كم می آره
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین كشیدن
همه جا رنگ سیاه
ماتمه
فرصت موندنمون خیلی كمه
اون كه رفته ،‌ دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش كوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم ها اینه
اون كه رفته دیگه هیچ وقت نمی آد
تا قیامت ، دل من گریه
می خواد


نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:37 AM
      |+|

چرا؟

نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:31 AM
      |+|

انتظار
-

خاطره هاتو ننداز یاد کسی که رفته                       نمیندازه  به یادش تو رو حتی یه لحظه

دقیقه های بی اون نمیدونه چه تلخه                     به پای موندن اون نمیدونه چه سخته

بغضتو بشکنآروم که سکوتت یه درده                   تنها بمونی یه عمر تا ببینی تو قبره

سخته میدونه ولی دوست نداره انگار                    بیا و تنهاش بذار یکم دیگه انتظار    


نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:28 AM
      |+|

..............
عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی
نويسنده: حامد تنها مورخ: Tue 21 Jul 2009 در ساعت: 2:25 AM
      |+|

..............

دیدگانم خیره به دیوار در حسرت می نگرند

سرد و خاموش در انتظار ناگفته ها می مانند

نگاه مردمان غبار شوم رفتنت را بر پنجره ی آرزوهایم می گذارد

چه کسی باور دارد

جسم گرم من اکنون سرد است بی روح است

وزش ظلمت

فرو ریختن اشکهایم

دگر هیچ نمانده به جز افسوس

در سینه ام جوانه ی نوری غمگین و آرام

آهسته زیر لب می گوید    زندگی زیباست

روز ها هفته ها ماه ها می گذرند

من خسته و پریشان در هیاهوی زمان

در پی آیینه ی زندگی ام می گردم

چلچراغی به ترانه دل من را روشن کرد

پر پروانه ی عشاق لب آتش به فنا رفت

دل خسته ی من به امید تو در دل خاطره ها گم می گشت

چه کسی می داند

 شب و روز من در غروبی ابدی پنهان است

چه کسی می داند

درد شوم گمشده ی من

بی تاب با ناله و فریاد

در دل مرداب سیاه می ماند


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:46 AM
      |+|

روز من
 

من گم شدم در تو در باد در خود

تنهاییم را هیچ کس باور نکرد

تو نه باد نه خود نه

درد هایم را شستم با آب

آب رنگین شد

خونین شد

افکارم را سوزاندم

خاکسترشان را به خاک دادم

تا بماند برایم جاودان

نگرانم از رعد از برق

از غرش آسمان

دوست دارم باران را

بدون درد آه ،فریاد

نگرانم نگران

از دیگران میترسم که چگونه

برای زنده ماندن

دیگری را قربانی میکنند

که چگونه برای سرنوشت خود می جنگند

اما من تسلیمم

تسلیم سرنوشت

تسلیم تقدیرم

سکوت می کنم اما زندگی کردن را فراموش نکردم

زندگی میکنم  نه برای خود بلکه برای تو

برای تویی که خود را در تو می یابم

زندگی می کنم تا تو را بیابم

آنگاه خود را از زندان فراموشی  رها می کنم

آن روز تنها روز من است

روز من


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:41 AM
      |+|

فراموشت نخواهم کرد

اگــر عشقت مــرا دیوانه و نــابود گردانـــد

فراموشت نخواهم کرد

به غربت در کـویری خشک قلبم رابسوزاند

فراموشت نخواهم کرد

چه مجنون باشم از یک لحظه دیدارت

چه تنهــــا مانم از رؤیــــای رخسـارت

اگــر یادت مرا بیراهه سوی مرگ بکشاند

 فراموشت نخواهم کرد

 


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:38 AM
      |+|


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:25 AM
      |+|

شب

شب سردی است و من افسرده
راه
دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم
تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این
ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:13 AM
      |+|

love

نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:10 AM
      |+|

......
gharibam
نويسنده: حامد تنها مورخ: Sun 5 Jul 2009 در ساعت: 0:7 AM
      |+|

love

نويسنده: حامد تنها مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 11:58 PM
      |+|

doa...

نويسنده: حامد تنها مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 11:50 PM
      |+|

خدا..

خدایا جسم من دشت است             که بذر نیکی در آن می کارم

و با نام تو ان را ابیاری می کنم          تا گل عطر آکین حضورت در قلبم بروید


نويسنده: حامد تنها مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 7:23 PM
      |+|

...

نويسنده: حامد تنها مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 7:20 PM
      |+|

دوست ندارم...

دوست ندارم...

 دوست ندارم تو بدون دیگه باهات نمی مونم

اصلا تو رو نمی خوام خسته از این زمونم

اون موهای مشکیه من به پای تو ...شدن

بیچاره اون عشقایی  که به پای تو ...شدن

می خوام اینو بدونی که زندگیم سیاه شد

به تو نشستم عمرم دیگه تباه شد

اما بدون یه روزی دوباره بر می گردم

تا تو بیای ببینی،برای تو چه کردم

خدا کنه غریبه دلتو بسوزونه،چون دلمو سوزوندی

هر کاری خواستی کردی اما پیشم نموندی

الهی که تنها بشی بمونی توی حسرت

هیشکی پیشت نباشه بمیری توی غربت


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 6:25 PM
      |+|

زیر رگبار گریه های سرد ،

زیر شلاق لحظه های تلخ،
باز هم ،
ستاره ای برایت خواهم چید و
به نیت هوای شرجی چشمانت ،
آنرا وقف آسمانم خواهم کرد...
امشب ، باز هم از ستاره ها لبریزم!
امشب من ، فقط چند پرنده تا بلوغ آسمان،دیرم!
بگو!
دست هایت را به کدام بی درد کشیده ای ،
سپرده ای؟
بگو !
دردهای ناگفته ات را ،
به کدام لحظه خنجر خورده ای ،
فروخته ای؟
امشب من ،
نفس هایت را می خواهم
تا با غبارتنهایی ام
توراغزل کنم...!
من آن دستهای یگانه ای را می خواهم
تا برایش ازغصه هایم شعرتر کنم.
آن سرانگشت های بی گلایه ای ،
که فرسنگها دوری را از گونه های
اشک خورده ام ،
بدون منتی ،
شست وشوی می دهد...!
آزاد بگو!
ضرباهنگ ناتمام آسمانم ،
تا چند بهار ،
برایت ترانه ها خواهد ساخت؟
بگو تا کجای این سقف کاذب دنیا،
مرا یاری خواهی داد؟
زیر رگبار گریه های سرد ،
زیر شلاق لحظه های تلخ،
باز هم ،
ستاره ای برایت خواهم چید...
باز هم گریه خواهم کرد...
باز هم «تو»را خواب خواهم دید...
.........
پری آسمان شهر من!
آرام بخواب!
ستاره ات
همیشه با تو وبرای تو می ماند


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 6:17 PM
      |+|


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 6:16 PM
      |+|

تنهایی

نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:36 PM
      |+|

قاصدک

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:28 PM
      |+|

ز مستان

ز مستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:27 PM
      |+|

نبرد من با تاریکی است

           برای نبرد با تاریکی شمشیرروی تاریکی نمیکشم

           چراغ می افروزم ….


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:20 PM
      |+|

 نمیدونم چرا قسمت میکنم

روزهای خوب زندگیمو

 چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن

 وسط قصه میشه سر به سر من میذارن

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:20 PM
      |+|

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

بی تو مردم، مردم...

آنگاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاش می دیدم..

شانه بالا زدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد..

و تکان دادن سر را

که عجب!! عاقبت مرد؟؟


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:19 PM
      |+|


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:17 PM
      |+|

خیال...
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .


نويسنده: حامد تنها مورخ: Fri 26 Jun 2009 در ساعت: 5:9 PM
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز