سلام بگذاربمیرم که دگر همسفری نیست در سینه من فرصت عشق دگری نیست بعد از دلم عر صه تکرار باد بود آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست چرا دوست داشتن گناه است.....
امروز چه دوست داشتني بودي ! چه شيرين شده اي گلم ! موج خنده ، روي لب هاي تو .... طنين خوش صداي قهقه ات ، توي گوش من ، مرا از خود بيخود مکيند . آنچنان دل مستم ميکند ، که گويي .... که گويي هيچ ميشوم !
تنها دليل هستي ام .... تنهاترين گل شکفته شده ي باغ وجودم .... تنها ترين مونس شب و روزم .... تنها خواسته ام در دعا هایم....
تنهاي تنها به تو و تنهايي ها مي انديشم .
اجابت کن خواسته ام را .... که تنها ترين خواسته ام ، شادي توست !
بيمار خنده هاي تو ام ، بيشتر بخند . خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب .
چشم من بیا منو یاری بكن گونه هام خشكیده شد ، كاری بكن غیر گریه مگه كاری می شه كرد كاری از ما نمی آد ، زاری بكن اون كه رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت دل من گریه می خواد هر چی دریا و زمین داره خدا با تموم ابرای آسمونا كاشكی می داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه كنن اون كه رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت ، دل من گریه می خواد قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشك حسرت ببارم دل هیچ كی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا كه گریه دوای دردمه چرا چشمم اشكشو كم می آره خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین كشیدن همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی كمه اون كه رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت دل من گریه می خواد سرنوشت چشاش كوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه تو سینه لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن آدم ها اینه اون كه رفته دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت ، دل من گریه می خواد
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چه قدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمنک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمنک است
زیر شلاق لحظه های تلخ، باز هم ، ستاره ای برایت خواهم چید و به نیت هوای شرجی چشمانت ، آنرا وقف آسمانم خواهم کرد... امشب ، باز هم از ستاره ها لبریزم! امشب من ، فقط چند پرنده تا بلوغ آسمان،دیرم! بگو! دست هایت را به کدام بی درد کشیده ای ، سپرده ای؟ بگو ! دردهای ناگفته ات را ، به کدام لحظه خنجر خورده ای ، فروخته ای؟ امشب من ، نفس هایت را می خواهم تا با غبارتنهایی ام توراغزل کنم...! من آن دستهای یگانه ای را می خواهم تا برایش ازغصه هایم شعرتر کنم. آن سرانگشت های بی گلایه ای ، که فرسنگها دوری را از گونه های اشک خورده ام ، بدون منتی ، شست وشوی می دهد...! آزاد بگو! ضرباهنگ ناتمام آسمانم ، تا چند بهار ، برایت ترانه ها خواهد ساخت؟ بگو تا کجای این سقف کاذب دنیا، مرا یاری خواهی داد؟ زیر رگبار گریه های سرد ، زیر شلاق لحظه های تلخ، باز هم ، ستاره ای برایت خواهم چید... باز هم گریه خواهم کرد... باز هم «تو»را خواب خواهم دید... ......... پری آسمان شهر من! آرام بخواب! ستاره ات همیشه با تو وبرای تو می ماند
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشاندارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهايمرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزردهعشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگزبه روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموشنخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .